معصومه باروئیمعصومه باروئی، تا این لحظه 17 سال و 10 ماه و 20 روز سن دارد
وبلاگ عزیزموبلاگ عزیزم، تا این لحظه 4 سال و 5 ماه و 23 روز سن دارد

دنیای خاطراتم

عکس های خودم و ستاره و سحر و امیر حسین درروزعروسی برادرم...

      به نــــــــــام خـــــدا ... سلام امروز اومدم با چند تا عکس از خودم و ستاره و سحر نازم(نوه های خاله نجمم)(خواهرای امیرحسین)(بچه های پسردایی هادیم)و (بچه های دخترخاله نجمم) ... داستان از اینجا شروع میشود ... 11 فروردین 1394 عروسی داداش محمدم و زنداداش سمانه ام بود البته شب ، عروسیشون بود و البته خوش گذشت اما درد ناک هم بود آخه داداش محمدم رفت سر خونه و زندگیش و من باورم نمی شه و دلم الان براش خیلی تنگ شده مخصوصا دلم برای زنداداش سمانه هم خیلی تنگ شده و اما من آدمی هستم قوی و میتونم درک کنم که همه یک روزی ازدواج میکنند و تشکیل خانواده می دهند. ...
12 فروردين 1394

عکسهای سفره ی هفت سین 94....

      به نام خدا.... امسال سیزدهمین  سالی بود که سال تحویل رو درکنار مامان و بابام هستم و زنده هستم و سایه ی مامان و بابام و داداشای گلمم برسرم هستش و خوشحالم که 13 ساله که سال نورو درکنار همدیگه جشن میگیرم و... امسال داداش محمدم و زنداداش سمانه ام دوروز قبل از سال تحویل راهی کربلای معلا شدن و 11 فروردین هم عروسیشون هست و میرند خونه ی خودشون و جاشون لحظه ی تحویل سال در کنار ما خالی بود ولی درعوضش سال تحویل رو درکربلای معلا بودند ومن و مامانمم یک روز قبل از سال نو  بعداز ظهر البته سفره هفت سین رو چیندیم و بنده صبح ساعت های 2 سال تحویل بود و منم بیدار بو...
1 فروردين 1394
1