معصومه باروئیمعصومه باروئی، تا این لحظه 17 سال و 10 ماه و 20 روز سن دارد
وبلاگ عزیزموبلاگ عزیزم، تا این لحظه 4 سال و 5 ماه و 23 روز سن دارد

دنیای خاطراتم

خدایا تموم زندگی رو با تو دوست دارم

 

 خدا یا  به داده ات و نداده ات شکر 

 

 که داده ات نعمت است 

و

   نداده ات حکمت 

فصل پاییز و برگ های حیاطمون

  به نــــــــــــــــــــــــــــــــام خــــــــدا ... یک روز خوب دیگه و حیاط خونمون و برگ های رنگارنگ پاییزی درختامون و همراه با عکاسی زنداداش سمانم و از همه مهم تر هم کاری بنده در ایستادند و ژست گرفتن و کمک کردن به زنداداشم که عکس های قشنگی از آب در بیاد بهار من ! بپذیرم به شعر پاییزی  غزل غزل به فدایت اگرچه ناچیز است  هنوز بوی تو دارد هوای شعر و غزل  خوشا که شعر تو همچون شکوفه نوخیز است  پ ن : ممنون از عکاس عزیز که همیشه عکس های قشنگی میگیرند 😚😍❤                     ...
25 آذر 1397

غذای حرم

    به نـــــــــــــــــــــــــــــــــام خــــــــــــدا ...   سلام به دوستای گلم  امروز  1397/8/25  هستش و امروز من و مامان و بابام و داداش محمدم و زنداداش سمانه ام رفتیم ظهر رفتیم حرم امام رضا(ع) و غذای حرم رو خوردیم و غذا هم برنج و قرمه سبزی بودش البته من در جریان بودم آخه داداش محمدم توی تلگرام  حدودا یک ماه قبل بهم پیام داده بود و گفتش که عکس از شماره ملی خودم و مامان و بابام رو براش بفرستم و بهم گفت  برای غذای حرم هستش و گغت به کسی نگم  و منم که دخمل خوبی هستم به کسی نگفتم و این شد که امروز رفتیم حرم و  اینکه بیرون حرم ماشین ...
25 آبان 1397

حرم امام رضا (ع)

    به نـــــــــــــــــــــــــــــــام خـــــــــــــدا ...   سلام به دوستای گلم خیلی وقت بود نیومده بودم که پست بگذارم توی وبلاگم و کلی دلم براتون تنگ شده بود امروز 16 آبان ماه 1397 هستش و طبق هر سال بابای زنداداش سمانه ام روضه می گیرند خونشون در روز شهادت امام محمد و امام حسن مجتبی (ع)  و کلی مهمون براشون از خوانسار میاد(مامان و بابای زنداداش سمانم خوانساری هستند و زنداداشمم اونجا به دنیا اومده و زندگی کرده تا 1 سالگی ) و روضشون هم مردانه هست فقط و اینکه داداش محمدم اومد خونه ی ما و اومد دنبال من و مامان و بابام  و بابام و داداش محمدم رفتند ...
16 آبان 1397

روزضه امسال ما ...

    به نــــــــــــــــــــــــــام خــــــــــــدا ... سلام به دوستای گلم امروز 28 مهرماه 1397 هستش و اینکه دیروز یعنی 27 مهر ماه 1397 طبق سال های قبل روضه گرفتیم توی خونمون و حدود 150 نفر مهمون (اقواممون ) رو دعوت کردیم  و اینکه امسال داداش محمدم و زنداداش سمانه ام اومدند خونه ی ما خوابیدند و داداش امیرمم با زنداداش فروزانم اومدند خونمون خوابیدند و داداش صادقمم خونمون بودش و شب موقع خواب من و داداش صادقم توی یک اتاق خوابیدیم و تا صبح توی اتاق خواب بودیم و مامانمم که برای درست کردن شله تا صبح بیدار بودش و در عین حال داداش  امیرم و زنداداش فروزانم تایک ساعتی بیدار بودند...
28 مهر 1397

شروع سال تحصیلی جدید مبارک

      به نــــــــــــــــــــــــــام خـــــــــــدا ...   سلام به دوستای گلم بنده دوباره بعد از چند روز اومدم با یک پست جدید، اول از همه شروع سال تحصیلی جدید رو به همه ی دانش آموزا و مخصوصا کلاس اولی های فامیل خودمون یعنی : یگانه(خواهر محمدحسین و ریحانه) (نوه ی دایی مهدیم) و آیدا(خواهر امید)(نوه ی دایی هادیم) و سعیده(خواهر سجاد)(نوه ی دایی احمدم که شهید شدند)  و اینکه امسال هم بنده سال آخر دبیرستانم هستش البته بهتره بگم سال آخر هنرستانم چون توی هنرستان درس می خونم و رشتمم کامپیوتر هستش و انشاالله سال دیگه میرم دانشگاه وچقدر زود گذشت دوستان ...
1 مهر 1397

تاسوعا و عاشورا 1397

      به نـــــــــــــــــــــــام خـــــــــدا ... سلام به دوستای گلم بنده دوباره اومدم با یک پست جدید و یک عالمه عکس از تاسوعا و عاشورا امسال و طبق هرسال من و مامانم برای تاسوعا و عاشورا رفتیم به خیرآباد(روستای خیرآباد_مهولات) روستایی که بعد از تربت هستش و قبل از گناباد هستش و اینکه از روز حرکتمون بگم که روز : 1397/6/27 بعد از اینکه ناهار خوردیم من و داداش امیرم و مامانم به سمت خیرآباد حرکت کردیم و بعداز ظهر تقریبا ساعت های 5 رسیدیم خیرآباد و رفتیم خونه ی خاله نجمم ، وقتی رفتیم خونه ی خاله نجمم آقامجتبی(پسرخاله نجمم) وامیرمهدی(پسر آقامجتبی) بودند و من و مامانم تا ساک و ک...
31 شهريور 1397

تولد زنداداش فروزانم

      به نــــــــــــــــــــــــــــام خـــــــــــدا ... سلام به دوستای گلم و مرسی از لطف و مهربونیتون و مرسی از نظراتی که میگذارید اومدم بعداز چند وقت با یک پست جدید و با یک عالمه عکس از تولد زنداداش فروزانم(زن داداش امیرم)(زنداداش دومیم) و ابته اینم بگم که فردا یعنی : 1397/6/19 تولد زنداداش فروزانم هستش و من و مامانم و داداش محمدم زن داداش سمانم(زن داداش محمدم) وداداش صادقم وو داداش امیرم تولد زنداداش فروزانم رو در تاریخ : 1397/6/15 در عمارت عتیق مشهد گرفتیم و بعد از ظهر قبل از اذان مغرب داداش محمدم و زنداداش سمانه ام اومدند طرقبه خونه ما و قرار شدش که داداش ...
18 شهريور 1397

بله برون داداش امیرم

      به نـــــــــــــــــــــــــام خــــــــــــدا ...   سلام به دوستای گلم ، اومدم بایک پست جدید توی پست قبلی گفته بودم که برای داداش امیرم رفتیم خواستگاری و کاغذ نویسیش بوده واینکه دیروز یعنی : 1397/6/10 بله برون داداش امیرم و زنداداش فروزانم بود و مهمون هامون : دایی هادیم و زن دایی هادیم و خاله نجمم وباقرآقا(شوهر خاله نجمم) و دایی مهدیم و زندایی مهدیم و خاله زهرام و عباس آقا(شوهر خاله زهرام) و دایی حسینم و زندایی حسینم و زندایی احمدم بوندند(دایی احمدم شهید شدند) و یک روز قبل از بله برون هم با داداش امیرم رقص رو تمرین کردم من هم رقص چاقوم رو ...
11 شهريور 1397

خواستگاری داداش امیرم ...

      به نــــــــــــــــــــــــــــام خــــــــــــدا ... سلام به دوستای گلم و ممنون از لطف و مهربونیتون ومرسی از اینکه همیشه هرموقع که فرصت کنید به وبلاگم سرمیزنید و اینکه اومدم با یک پست جدید.دیشب یعنی : 1397/5/31 برای داداش امیرم رفتیم خواستگاری البته دیشب کاغذ نویسیش بود و  چیزی هم تا عقد داداداش گلم بیشتر نمونده و باید خودم رو آماده کنم که برم آرایشگاه و قرار هستش که رقص چاقو هم برم و اینکه قرار شده به داداش امیرم رقص یاد بدم ،اینم بگم که داداش امیرم رقص یاد داره خیلی قشنگ میرقصه داداش گلم خدایا شکرت برای اینکه " دوتا زنداداش گل و مهرب...
1 شهريور 1397