دنیای خاطراتم
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

دنیای خاطراتم

می نویسم تا خاطراتم ماندگار شود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 خدا یا  به داده ات و نداده ات شکر 

 

 که داده ات نعمت است 

و

   نداده ات حکمت 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1395ساعت 19:51 توسط معصومه باروئی

 

 

 

 

به نام خــــــــدا ...

سلام به همگی شما دوستان گلم اومدم با یک پست جدید و با یک عالمه عکس ازخودم و محمدصدرا

(نوه ی دایی مهدیم) (داداش یسنا و حلما)و عارفه(خواهر آزاده و علیرضا)(نوه ی دایی احمدم،اون داییم

که شهید شده اند) که دیروز خونمون روضه داشتیم عین دوسال پیش و پنج شنبه ظهر موقعی که من

و مامانم داشتیم سبزی پاک میکردیم وآماده میشدیم برای روضه ی فرداش(روز جمعه) خاله نجمه ام

زنگ زدند و پرسیدند که صادق خونه است و منم گفتم نه سرکار هستش و خالمم به من گفتند هرموقع

صادق اومدش بهش بگو که به من زنگ بزنه که باهاش هماهنگ کنم که چه ساعتی بعدازظهر بیاد

دنبالم که من وقتی قطع کردم سریع زنگ زدم و داداش صادقمم گوشیش رو جواب داد و بهش گفتم و

داداش صادقمم زنگ زدش  و شب هم اولش شروع کردم به حفظ کردن شعر فارسی اخه روز جمعه

روضه داشتیم و فرصت هم نمیشد که درس بخونم و این شدش که تکلیف های روز شنبم رو روز پنج

شنبه انجام دادم و شعر حفظ کردم و ریاضی هم  فصل تابع رو حل کردم وشب هم ساعت های 1 یا 2

شب مامانم شٌله رو درست کرد  و من و زنداداش سمانه ام  شب توی یک اتاق خوابیدیم و داداش

امیرم و داداش صادقم و داداش محمدم توی یک اتاق خوابیدند و مامانم و خالمم که باهم دیگه توی حال

خوابیدند و بابامم که توی اتاق خودش و فردا صبحش(دیروز) وقتی میخواستیم دیگ شٌله رو هم بزنیم

همه ی زنبور ها جمع شده بودند و میخواستند نیش بزنند و من و زنداداشم دیگ شٌله رو هم زدیم و

رفتیم صبحانه رو آماده کردیم و  صبحانه خوردیم و بعدش هم اتاق ها و حال رو جارو کردیم و حاظر

شدیم و موهامم دادم زنداداشم برام بافت و ... و امسال اولین مهمانمان داداش حسینم و آبجی

صدیقم بودش و بعدش دایی حسینم و زنداییم و دخترداییم (مهدیه)

و... به ترتیب اومدنداومدند .

 

 

تزیینات روی میز حلوا و خرما و ...

 

 

 

 

 

میوه ها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خودم و عارفه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خودم و محمد صدرا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 29 مهر 1396ساعت 19:10 توسط معصومه باروئی |

 

 

 


به نــــــــام خــــدا ...


سلام به دوستان گلم


اومدم بایک پست جدید و چندتا عکس


اول ازهمه شروع سال تحصیلی جدید که دوهفته ای ازش میگذرد و به کلاس اولی ها و همسن های

 

خودم تبریک میگم


عکس بنده درشروع سال تحصیلی جدید ودر روز اول مدرسه ها

 


 

 

 

 


واما روز یکشنبه(روز دوم شروع مدارس)و در مدرسه با نرم افزار اکسل کار کردیم و معلممون تکلیف

 

داداز توی کتاب که یک کارنامه رو طراحی کنیم

 

 

 

 
 
 


واما امروز هم حوصله سر رفته بود و بازنداداشم اوتلو بازی کردیم

 

 

 

 

 
 
 


واما یکم از خاطرات امروزم بگم که چه گذشت: صبح زود بیدارشدم ساعت6 یا 7بود. ساعت 8:30 دقیقه

رفتم حمام واز حمام که اومدم داداش حسینم اومده بودند وصبحانه هم نخورده بودم وساعت

های 10 یا 11 بود که داداش محمدم و زنداداش سمانه ام باهم اومدند به همراه بابام وباز

هم هنوز صبحانه نخورده بودم.وای که هنوز داداش محمدم نرسیده بود بابام و داداش حسینم و داداش

محمدم و داداش امیرم شروع کردند به حرف های سیاسی زدند وای خدا چقدر ازاين حرف های

سیاسی بدم مياد که همش میگن فلان رییس جمهور چکار کرده و...

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 14 مهر 1396ساعت 16:24 توسط معصومه باروئی |

 

 

 

به نــــام خــــدا ....

سلام به دوستای گلمون امروز 30شهریور ماه 1396 هستش و اومدم که توی وبم پست جدید بگذارم

امیدوارم که خوشتون بیاد و دوست داشته باشید وتا آخر پستم رو بخونیدبوس

واینکه از اتفاقات این چند روزه بگم که  خاله نجمم 27 شهریور ماه از مکه برگشتند و حدودا 1 ماه مکه

بودند و مامانم و بابام و داداش صادقم با ماشینمون رفتند تا فرودگاه و منم امتحان فتوشاپ داشتم اون

روز  و برگشتنا هم چون داداش صادقم می خواست بره سرکار و شب کارهم بودش به همین دلیل

برگشتنا قرار شد یا محسن خالم(پسرخاله نجمم)(بابای پریناز) و یا مجید آقا(پسردایی هادیم)(بابای

ستاره و سحر)آخه وقتی کلاسم تموم شد به داداش صادقم خبر دادم واون هم بهم گفتش که مجیداقا

یا محسن خاله مامان و بابا رو میرسونند و رسیدی خونه چایی دم کن و تا رسیدم خونه اول از همه

ظرف های ناهار رو شستم و خونه رو با داداش امیرم مرتب کردیم و مجید آقا هم قرار شد برسونند

مامان و بابام رو و منمشوق و ذوق این رو داشتم که الان ستاره و سحر میان ولی وقتی زنگ خونمون

به صدا دراومد فقط مامان و بابام بودند و امیرحسین و باباش و مامان امیرحسین (دخترخاله نجمم) هم

نیومد آخه مامانش(خالم) ازمکه اومده بودند و من و امیرحسین هم با لب تاب داداش امیرم فوتبال بازی

کردیم و بعدش هم امیرحسین میوه اش رو  خورد و با باباش رفت

و روز 29 شهریور(دیروز): صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدیم من و مامان و بابام و داداش صادقم و

داداش امیرم و راه افتادیم به سمت تربت (تربت حیدریه) و قرار شدش که من با ماشین داداش محمدم

برم و داداش صادقم و داداش امیرم و مامان و بابام هم با ماشینمون بیان و توی باغچه قرار گذاشتیم با

داداش محمدم و زنداداش سمانه ام و توی باغچه من سوار ماشین داداش محمد شدم و با داداش

محمدم و زنداداش سمانه ام رفتیم به سمت تربت و تالار هم نزدیک ترمینال تربت(تربت حیدریه) بودش

و بعداز ناهار همگی رفتیم خونه ی خاله نجمم و چنددقیقه ای اونجا بودیم و ساعت 3:30 دقیقه یا 4

بودش که من و داداش محمدم و زنداداش سمانه ام راه افتادیم به سمت مشهد و داداش صادقم و

داداش امیرم و مامان و بابام هم ساعت 4 راه افتادند و توی راه هم جای یک امام زاده که بعداز تونل

تربت مشهد هستش توقف کردیم وچایی خوردیم  3 تا پف و فیل خریدیم و خوردیم با داداش محمدم و

زنداداشم و داداش صادقم و داداش امیرم و بعدش راه افتادیم به سمت مشهد

حالا بریم سراغ عکس های این پست:

 

 

ازسمت چپ: خودم و مهدیه(دختردایم) وبهاره(نوه ی دایی هادیم)(دخترعموی ستاره و سحر و امیرحسین)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 30 شهريور 1396ساعت 21:19 توسط معصومه باروئی |

 

 

 

 

به نــــام خـــــدا...
سلام امروز 1396/6/18 هستش وروز عید غدیر خم رو هم بهتون تبریک عرض میکنم . انشاالله که همه

ی روزهای سالتون عید باشه و دور خانوادتون جمع بشید و این روز قشنگ رو جشن بگیرید درکنار

همدیگه


واینکه امروز زنداداشم و داداش محمدم و بابای زنداداشم اومدند خونمون ولی مامان زنداداشم و خواهر

زنداداشم نیومدند آخه مامان زنداداشم کمرشون درد گرفته و نمی تونند زیاد راه برن و باید استراحت

کنند و خواهر زنداداشم وایستاد خونشون تا به مامانش کمک کنه و داداش زنداداشم و زنداداش

زنداداشمم رفته بودند تهران خونه ی مامانشون اخه زنداداش زنداداشمم سید هستند و رفتند خونه ی

مامانشون
و مامان من هم سید هستند


و بعداز ظهر هم به پیشنهاد زنداداشم رفتیم بیرون ورفتیم پارک وکیل آباد وجاتون خالی بود و خیلی

خوش گذشت
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

نوشته شده در شنبه 18 شهريور 1396ساعت 20:12 توسط معصومه باروئی |

 

 

 

بــــــه نـــــام خــــدا ....
سلام به دوستای گلمون دوباره اومدم با چند تا عکس از خودم و ... که من و داداش صادقم و داداش

امیرم و داداش محمدم و زنداداش سمانه ام و زهرا(خواهر زنداداشم) و آقایاسر(داداش زنداداشم) و

فاطمه سادات جون(زنداداش زنداداشم) رفتیم بولینگ و کلی بهمون خوش گذشت

 


خودم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 11 شهريور 1396ساعت 15:30 توسط معصومه باروئی |

 

 

 

بـــــه نــــام خـــــدا ...
سلام به دوستای گلم اومدم با چند تا عکس جدید واینکه خیلی وقت هستش که پست نگذاشتم توی

وبلاگم و دلم برای اینجا و دلم برای دوستای عزیزی که پیدا کردم به واسطه ی نی نی وبلاگ تنگ شده

.


ازخودم بگم که این روز ها میرم کلاس ++ c (برنامه نویسی) و کلاس فتوشاپ هم میرم وتوی این چند

جلسه ای هم که رفتم کلاس فتوشاپ چندتا پوستر تونستم درست کنم که امروز اومدم عکس های

پوستر هایی که درست کردم رو بگذارم و الان هم کلاس فتوشاپم رو دارم پیشرفتش رو میرم که کار

های روتوش صورت و نورپردازی و ... رو انجام میدیم. مثلا جلسه ی پیش که پنج شنبه بود بهمون

یاددادند که چجوری دندون یک نفر که زرد هستش رو چجوری سفید کنیم و کجای صورت نور بندازیم و

کجای صورت نندازیم


وکلاس ++ c رو هم سه شنبه امتحان داشتیم وتموم شد مرحله ی مقدماتیش وحالا باید تصمیم بگیرم

که میرم یانه که میخوام برم ولی اگه زمان پایان کلاسش به مدرسه ها بخوره که نمی تونم برم و توی

مدرسه هم امسال هم برنامه نویسی و طراحی سایت هم داریم


بحث ساعتش هم هستش که یکی از بچه های کلاسمون گفتش که از ساعت 6 تا 8شب باشه که

بحث من دوری راهش هست چون کلاس فتوشاپم و ++ c در جهاد دانشگاهی که آدرسش بین وکیل

آباد 7و 9 هستش و خونه ی ماهم که طرقبه هست و مشکل منم دوری راهش هست و توی اون

ساعت اتوبوس نداره

 


اولین پوستری که درست کردم
 

 

 

 


دومین پوستری که درست کردم

 

 

 


وسومین پوستری که درست کردم

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

نوشته شده در شنبه 11 شهريور 1396ساعت 13:12 توسط معصومه باروئی |

 

 

 

 

 

 
 


محبتروز عزیزای دل بابامحبت
محبتناموس داداشامحبت
محبتهووی مامانامحبت
محبتدخی منگولامحبت
محبتجینگول مینگولامحبت
محبتروز دختر خوشگلا مبارکمحبت

 

 

 

 

 

 


محبتدختران فرشتگانی هستند از آسمانمحبت
محبتبرای پر کردن قلب ما با عشق بی پایانمحبت
محبتاین روز بر دختران دیروز و مادران امروز مبارکمحبت

 

خب سلام دوستای گلم الان دیگه باید فهمیده باشید برای چی و به چه مناسبتی این پست رو گذاشتم . بله درست فهمیدید این پست رو برای روز دختر گذاشتم و این روز خوب رو به همه ی دخترای نی نی وبلاگی تبریک عرض می کنم

 


واینم عکس هدیه هایی که از داداش محمد م و زنداداش سمانه ام و داداش صادقم گرفتم

 

 

 

 

 


اونی که سبزه ،پانچو هست که از طرف داداش محمدم و زنداداش سمانه ام هستش، گل رز قرمز هم

از طرف داداش صادقم و دو کش مو صورتی هم که برای روز ولادت امام رضا(ع) هستش که رفته بودیم

خونه ی دایی حسینم و مولودی بود و به همه دادند

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 15 مرداد 1396ساعت 15:10 توسط معصومه باروئی |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در پنجشنبه 22 تير 1396ساعت 21:13 توسط معصومه باروئی |

 

 

به نام خدا ...

سلام به دوست جونیامون امروز 11 تیر ماه 96 هستش و من و مامانم روز بعداز عید فطر راه

افتادیم به سمت تربت حیدریه و جای دانشگاه آزاد پیاده شدیم و شوهر خاله نجمم (آقاجون

ستاره و سحر و امیرحسین) اومدند دنبال من و مامانم ورفتیم خونه ی خاله نجمم وقتی که

رسیدیم خونه ی خاله نجمم  امیرحسین و ستاره و سحر و امیرحسین

اونجا بودند و ستاره تا من رو دید سریع اومد بغلم الهی من فدات شم عشقم

  محبت وبعدش نشستیم با امیرحسین و به امیرحسین گفتم چند تا بازی از تبلتش توی موبایل

من بریزه و ریختش و نشستیم و باهم دیگه بازی کردیم و اون روز بعداز ظهرش من و خاله

نجمم و امیرحسین وستاره و سحر رفتیم توی کوچه و امیرحسین با پسرای کوچه که

همسن خودش بودن فوتبال بازی کرد و من و مامانم وخاله نجمم و ستاره و سحر بیرون

بودیم و توپ هم برداشته بودیم و ستاره با توپ بازی میکرد و درحال بازی کردن بود که افتاد

زمین و رفتم بغلش کردم و دستش خونی شده بود وگریه کرد ش و تا گریش تموم میشد

دوباره نگاه میکرد به دستش و دوباره گریه میکرد الهی من قربونت بشم من بوسغمگینگریه

وشلنگ هم آوردم و دست سحر رو شستم و بردیمش خونه و  اونجا براش عموپورنگ

گذاشتم و نشست نگاه کرد واون روز  قرار بود پریناز دختردایی ستاره و سحر و امیرحسین

بیاد خونه ی خاله نجمم (مامانیش) ونیومدند آخه مشهد بودن وشب رسیدن تربت ورفتند

خونه ی مامانی وآقاجون دیگه ی پریناز(مامان مامان پریناز) واینکه اون روز مامان و بابای

ستاره و سحر و امیرحسین هم نبودند و رفته بودند بیرجند خونشون ورفته بودند کارهای

ماشین مامان ستاره و سحر وامیرحسین رو انجام بدن و ستاره و سحر و امیرحسین رو هم

گذاشته بودند خونه ی خاله نجمم(مامانیشون ، مامان مامان ستاره و سحر و امیرحسین)

وشب هم ساعت های 10 یا 11 بود که مامان و بابای ستاره و سحر رسیدند و وقبل از اینکه

برسند مامانی و آقا جون وعمه فائزه ی ستاره و سحر و امیرحسین (داییم  و زنداییم و

دخترداییم فائزه) اومدند خونه خاله نجمه ام(مامان مامان ستاره و سحر وامیرحسین) وبعداز

شام هم مامانی و آقا جون وعمه ی ستاره و سحر و امیرحسین رفتند و خوابیدیم .

 

خودم و ستاره روز اول .... بوسمحبت

 

 

 

 

 و صبح من و امیرحسین باهم صبحانه خوردیم و امیرحسین هم بعداز اینکه صبحانه خورد رفت

آرایشگاه که موهاش رو اصلاح کنه البته قبل از اینکه صبحانه بخوره هم رفتش ولی آرایشگاه

بسته بودش و بعداز اینکه صبحانه خورد رفتش وقتی هم که از آرایشگاه برگشت و موهاش رو

اصلاح کرد رفت حموم و بعدش یواشکی من و امیرحسین و مامانم ازخونه رفتیم بیرون که

ستاره و سحر مارو نبینند که داریم میریم بیرون و یک موقع گریه نکنند وبابای ستاره و سحر و

امیرحسین هم من و امیرحسین و مامانم رو رسوندند خونه ی دایی هادیم و اون روز کلی

من و امیرحسین بازی کردیم واون روز قبل از اینکه یواشکی در رفتیم به مامان امیرحسین و

ستاره و سحر گفتم اگه پریناز اومد از طرف من ببوسیدش و مامان ستاره و سحر هم گفتند

که اگه پریناز اومد یکی رو میفرستم دنبالتون که بیای و پریناز رو ببینی ومنم وقتی خونه ی

دایی هادیم بودم همش دعا میکردم که زود تر مامان ستاره و سحر یکی رو بفرستند دنبالم

که بیام و پریناز رو ببینم تا اینکه شب موقعی که مامان و بابای ستاره و سحر و امیرحسین با

ستاره و سحر می خواستند بیان خونه ی دایی هادیم باشند واونجا بخوابند ورسیدند خونه

ی دایی هادیم مجید آقا بابای ستاره و سحر و امیرحسین من ومامانم رو رسوندند خونه ی

خاله نجمه و ام و امیرحسین و امیرعلی رو هم بردند پارک و منم بالاخره اون روز پریناز رو

دیدمش و برگشتنا هم پسرخالم(بابای امیرعلی و امیرمهدی )،دایی ستاره و سحر و

امیرحسین من و مامانم رو رسوندند خونه ی دایی هادیم وامیرحسین و امیرعلی هم اونجا

داشتند بازی میکردند و چندساعت بعداز شام اومدند دنبال امیرعلی

 

عکس های روز دوم ...

 

خودم و امیرحسین صبح روزی که رفتیم خونه ی دایی هادیم،خونه ی دایی هادیم درحال بازی

کردن با کامپیوتر بوسمحبت

 

 

 

 

 

 

خودم در بعدازظهر روزی که خونه ی دایی هادیم بودیم آرام

 

 

 

 

 

خودم و آیدا جونم بوسمحبت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شبش که رفته بودم پریناز رو ببینم و امیرمهدی رو هم دیدم ،خونه ی خاله نجممآرام

 

 

 

 

عکس های روز سوم ...

 

 وروز بعدش صبحش من و امیرحسین و مامان و باباش و عمه فاطمه ی امیرحسین و امید

پسرعمه ی امیرحسین رفتیم باغ زنداییم وبعدازظهرش عمه فاطمه ی امیرحسین وستاره و

سحر رفتند باهمسرشون تهران(خونشون) و من و مامانم بعداز ظهر رفتیم خونه ی دایی

مهدیم وامیرحسین هم با من و مامانم اومد و بعدازظهر اون روز امیرحسین و مامانو باباش می

خواستند برند خونشون(بیرجند) که نرفتند ودیروز رفتند آخه سعید آقا پسرعمه ی مامان

ستاره و سحر و امیرحسین انگشت شصت پاشون قطع شده بود و پیوند زدند و پیونده انجام

شد و سیاه شده بود و قرار شدش که دوباره عمل کنند و مامان و بابای ستاره و سحر و

امیرحسن با ستاره و سحر با ستاره و سحر اومدند مشهد ولی امیرحسن با من و مامانم

اومد خونه ی دایی مهدیم و اونجا وسط تنا بازی کردیم وبعداز اینکه وسط تنا بازی کردیم

امیرحسین رفت خونه ی مامانی  و آقا جونش(مامان و بابای باباش)

 

روز سوم که صبحش من و امیرحسین و مامان و باباش وعمه فاطمش و امید پسرعمش رفته

بودیم باغ زندایی هادیم(باغ مامانی و آقاجون امیرحسین و ستاره و سحر و امید و آیدا ) بوسمحبت

 

 

 

 

ازسمت چپ: خودم و امیرحسین(داداش ستاره و سحر) و امید(داداش آیدا) بوسمحبت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در يکشنبه 11 تير 1396ساعت 12:47 توسط معصومه باروئی |

 

 

 

به نام خدا ...


عید فطر ضیافتی است برای پایان این میهمانی
عید فطر پاداش افطارهای خالصانه و بجاست
عید فطر قبولی انفاقهای به قصد قربت است
عید فطر پایان نامه دوره ایثار و گذشت است


سلام به همه ی شما دوستان گل وعید سعید فطر رو تبریک میگم به همتون واینکه اومدم

چندتا عکس از خودم بگذارم که مربوط میشه به مروز که رفته بودیم توت جمع کنیم.
خاطره ی امروزم: صبح که ازخواب بیدار شدم داداش امیرم به من خبرداد که داداش حسینم

می خواد بیاد خونمون و منم سریع از خواب بیدار شدم و صبحانم رو خوردم و بعدش داداش

حسینم اومد و ساعت های 11 بود که داداش محمدم و زنداداش سمانه ام اومدن خونمون و

چنددقیقه ای صحبت کردند ورفتیم توی کوچمون و کلی عکس گرفتیم و بعدش اومدیم خونمون

و اومدیم دوز بازی کردیم من و مامانم وزنداداشم وداداش امیرم و داداش محمدمم فوتبال بازی

کردند.
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 5 تير 1396ساعت 22:50 توسط معصومه باروئی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد