معصومه باروئیمعصومه باروئی، تا این لحظه: 18 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره
وبلاگ عزیزموبلاگ عزیزم، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 86 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 55 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره
زنداداش سمانهزنداداش سمانه، تا این لحظه: 32 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
داداش محمدداداش محمد، تا این لحظه: 32 سال و 9 ماه سن داره
داداش صادقداداش صادق، تا این لحظه: 31 سال و 15 روز سن داره
داداش امیرداداش امیر، تا این لحظه: 28 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره
زنداداش فروزانزنداداش فروزان، تا این لحظه: 28 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره
دبیر جانمدبیر جانم، تا این لحظه: 38 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره
حسینحسین، تا این لحظه: 6 ماه و 20 روز سن داره

دنیای خاطراتم

تاسوعا و عاشورا 1398

1398/6/21 13:43
نویسنده : معصومه باروئی
129 بازدید
اشتراک گذاری

 

به نــــــــــــــــــــــــــام خـــــــــــدا ....
سلام به دوستای عزیزم امسال هم طبق سال های قبل برای تاسوعا و عاشورا من و مامانم رفتیم روستای آبا و اجدادیمون(خیرآباد مهولات)البته 2 روز زودتر از تاسوعا و عاشورا من و مامانم خیرآباد بودیم دقیقا روزی که نتیجه ی کنکورمم میخواست بیاد .خب از روز 26 شهریور ماه بگم که صبح میخواستم برم مدرسه یک کار کوچیکی داشتم و قرار شد با فاطمه و سعیدآقا همسرش (دخترخاله زهرام)(خاله ی امیرعلی و سجاد و علیرضا) بریم  خیرآباد و منم با فاطمه هماهنگ کرده بودم که صبح میرم تا مدرسم یک کار کوچیکی دارم اونجا بعد میایم خونتون و صبح ساعتای 7 با اتوبوس طرقبه رفتیم وکیل آباد و سوار خط 90 شدیم بامامانم و رفتیم تا جای مدرسم و کارم رو انجام دادم و دوباره با اتوبوس خط 90 راه افتادیم و جای ایستگاه نمایشگاه مترو پیاده شدیم و با مترو رفتیم و ایستگاه امام خمینی مترو پیاده شدیم و با اتوبوس خط 37 رفتیم خونه ی خاله زهرام خلاصه من و مامانم رفتیم خونه ی خاله زهرام و فاطمه (دخترخاله زهرام) سرکار بودش واز  عید غدیر تازه کارش شروع شده و کارش از صبح  ساعتای 7 تا ظهر ساعت 2 هست و چون هنوز کار دستش نیافتاده و طول میکشه تا جا بیافته توی کارش تا ساعتای 5 و 6 هم می مونه سرکار و خلاصه .... ماکه رسیدم خونه ی خاله زهرام خاله زهرام داشتن صبحانه میخوردندو خاله زهرام و عباس آقا(شوهر خاله زهرام) و معصومه خانم(دخترخاله زهرام) و علی آقا(پسرخاله زهرام بعداز خوردن صبحانه راه افتادند به سمت خیراباد البته یک کار کوچیکی هم تو مشهد داشتند بعداز تموم شدن کارشون رفتند به سمت خیرآبادمن و مامانمم که قرار بود با فاطمه(دخترخاله زهرام) بریم خیرآباد منتظر فاطمه خاله زهرام بودیم که از سرکار بیاد و خلاصه همون موقع خاله زهرام میخواستند راه بیافتند محبوبه (دخترخاله زهرامم تا عینک فروشی رفتش آخه شیشه ی عینکش خراب شده بود میخواست بده که درست کنند و رفت و زود برگشت خلاصه فاطمه(دخترخاله زهرامم ساعتای 20 دقیقه به چهار رسید خونه و ساعتای 4 راه افتادیم به سمت خیرآباد و بعداز اینکه تونل مشهد تربت رو رد کردیم داداش صادقم خبر قبولی دانشگاهم رو برام اسمس کرد و منم به مامانم خبردادم و مامانمم اشک شوق میریخت 😍 خلاصه ساعتای 7 رسیدیم خیرآباد و بعداز خورن شام من و مامانم شب رفتیم مسجد 14 معصوم(مسجد روبه روی خونه ی پدربزرگم و عکس هایی از 16 شهریور در خیرآباد😍:

 

 

 

 

 

ستاره ی قشنگم 😘❤️

 

 

 

 

و روز 17 شهریور هم شب صبح محسن آقا(پسردایی احمدم)(مدیر کل تا مین اجتماعی خراسان رضوی) اومدن خونه ی خاله نجمم که خاله نجمم اندازشون رو بگیرند و لباس بدوزند برای شبیه خوانی روز عاشورا برای محسن آقا و خلاصه ساعتای 11 رفتیم مسجد و بعدشم رفتیم برای ناهار و شب هم بعداز نماز رفتیم هیئت و شام خوردیم و بعداز شام دوباره رفتیم مسجد 14 معصوم(مسجد روبه روی خونه ی پدربزرگم) صبح قبل از رفتن به مسجد:

خودم 😉😉

 

 

 

ستاره ی قشنگم 😘❤️

 

 

و اما 18 شهریور روز تاسوعا هم صبح ساعتای 9 من و بهاره و ستاره و آیدا و فاطمه(دخترخاله ی مامان بهاره و امین)(دخترخاله ی دختردایی مهدیه) اول رفتیم مسجد 14 معصوم آخه محسن آقا(پسردایی احمدم)(مدیرکل تامین اجتماعی خراسان رضوی) داشتن تو مسجد روضه میخوندن و بعداز تموم شدن روضشون من و بهاره و آیدا و ستاره و فاطمه رفتیم مسجد جامع و ساعتای 11 هم فرنگی بود هم دسته قرار بود بیاد و بعداز تموم شدن مراسم تو مسجد جامع وقتی که داشتم خارج می شدم از مسجد افسانه خانم(عروس خاله نجمم)(مامان پریناز) و پریناز و خاله نجمم و محسن خالم(پسرخاله نجمم)(بابای پریناز ) رو دیدمشون ومنم رفتم خونه ی خاله نجمم و پریناز طبق معمول بازهم عین کوچولویی هاش نمیاد بغلم 😭😭😭😭😔😔😔😔خلاصه بعداز ظهر من و خاله نجمم و افسانه خانم و پریناز و ستاره میخواستیم بریم مسجد 14 معصوم برای دیدن نمایش علی اصغر و اومدن دست به مسجد  و من نرفتم و رفتم خونه ی دایی حسینم  و خلاصه بعداز تموم شدن مراسم تو مسجد 14 معصوم دسته طبق سال های قبل میاد خونه ی کسایی که فوت شدن و به خونه ی  دایی حسینم و دایی هادیم و دایی مهدیم و خاله زهرامم میادو شب هم بعداز نماز رفتیم هیئت برای خوردن شام و بعداز خوردن شام رفتیم دوباره مسجد 14 معصوم و مراسم  بود دوباره و محسن آقا(پسردایی احمدمم با دسته اومدن و نوحه خوندن و بعداز تموم شدن مراسم در مسجد علی آقا(پسرخاله زهرام) و آقارضا(پسردایی حسینم) و آقامحمد(پسردایی مهدیم) و آقا احسان(پسردایی مهدیم) و صالح(پسرمحسن آقا) و علیرضا(برادرزاده محسن آقا) رفته بودن به محسن آقا گفته بودن که وایستید و برامون زیارت عاشورا بخونید اگه برید بخوابید میایم از خواب بیدارتون میکنیم😂. خلاصه علی و رضا و محمد و احسان و صالح وعلیرضا بعداز تموم شدن مراسم تو مسجد 14 معصوم رفتند مسجد جامع آخه اونجا هنوز مراسم ادامه داشت و بعداز تموم شدن مراسم تو مسجد جامع علی و رضا و محمد و احسان و صالح و علیرضا برگشتند مسجد 14 معصوم و محسن آقا هم موندن و برامون زیارت عاشورا خوندن با تمام خستگیشون آخه روز بعدش(روز عاشورا) تو شبیه نقش امام حسین(ع) رو دارند از صبح تا بعداز ظهر هم تو شبیه هستند. البته از ساعتای 5 که میرن سرخاک ها محسن آقا هم میرن. که امسال بنده چون خواب بودم نرفتم سر خاک ها ولی خیلی دوست داشتم برم

خودم 😉😉

 

بهاره(نوه ی دایی هادیم)(خواهرامین)(دخترعمو مسعود ستاره و سحر و امیرحسین)😘❤️

 

 

آیدا(خواهرامید)(دخترعمه مرضیه ی بهاره و امین(دخترعمه ی پرنیا و کیمیا) (دخترعمه ی ستاره و سحر و امیرحسین)(دخترخاله ی دلسا)😘❤️

 

 

ستاره ی قشنگم(خواهر سحر و امیرحسین)(دخترعموی بهاره و امین)(دخترعموی پرنیا و کیمیا)(دختردایی و دلسا)(دختردایی امید و آیدا)(دخترعمه ی پریناز)(دخترعمه ی امیرعلی و امیرمهدی)😘❤️

 

 

پریناز(دختردایی ستاره و سحر و امیرحسین)(دخترعموی امیرعلی و امیرمهدی)😘❤️

 

 

درراه رفتن به مسجد 14 معصوم

 

 

فاطمه (دختراعظم دایی مهدیم)(دخترعمه ی ریحانه و یگانه و محمد حسین و احمدرضا)(دخترعمه ی فاطمه و زهرا)(دخترعمه ی یسنا و حلما و محمدصدرا)(دخترعمه ی بهار)و احمدرضا(پسرعلی دایی مهدیم)(نوه های دایی مهدیم)

 

 

 

و مسجد 14 معصوم (مسجد روبه روی خونه ی پدربزرگم)😍

 

 

ممنون از شما پسردایی جان که تا ساعت ۱ شب موندین و برامون زیارت عاشورا خوندین😍😍والبته که ساعت ۲.۵ از مسجد خارج شدیم همگی
 

 

و روز 19 شهریور هم که روز عاشورا بود صبح ساعتای 5 همه میرن سرخاک ها و زیارت اهل قبور و بعداز سرحاک ها میرن برای حلیم خوردن بعدشم میریم خونه ی خاله زهرام آخه اهل بیت(کسایی که تو شبیه نقش دارن)خونه ی خاله زهرام آماده میشن . از جمله کسایی که توشبیه هستند محسن آقا (پسردایی احمدم) هستند که مدیر کل تا مین اجتماعی خراسان رضوی هستند.خلاصه منم بعداز 4 سال رفتم شبیه و شبیه خوانی رو از اول تا آخرش دیدم ، البته ساعتای 5 بعداز ظهر چون خسته شده بودم رفتم خونه ی دایی حسینم و دوباره بعداز چند دقیقه دوباره رفتم شبیه.البته اینم بگم که توی شبیه خوانی امسال هم عین پارسال دعوایی راه افتاده بود و . پلیس هم از صبح موقع شروع شبیه برای امنیت اومده بود. و ظهر نزدیک نماز ظهر دعوا شروع شد که خداروشکر خانواده نظام(خوانواده ی مامانم) پشت هم بودن تو دعواو موقع اذان ظهر که دعوا تو شبیه شروع شد همه پشت پسرداییم محسن آقا نماز خوندن

اهل بیت در حال آماده شدن و رفتن به شبیه خوانی در خونه ی خاله زهرام:

 

 

و رفتن به محل برگزاری شبیه خوانی خیرآبادکه نزدیک مسجد جامع هستش

 

 

 

 

و بعداز تموم شدن شبیه رفتیم خونه ی خاله زهرام و بعداز خوندن نماز رفتیم هیئت آخه شام روز عاشورا با خاله زهرام و دایی حسینم و دایی مهدیم و دایی هادیم و برادرشوهرهای خاله زهرام هستش و ماهم زودتر رفتیم که ظرفایی رو که کثیف هستند رو بشوریم و منم البته کمک کردم و ظرفای کثیف رو شستم و درآخر که همه رفتند بعد ماهایی که ظرفاروشستیم نشستیم شام خوردیم که شام آبگوشت بود و ساعتای 11 رفتیم خونه ی خاله زهرام و فرداش یعنی 20شهریور قرارا شد که داداش امیرم با ماشین داداش صادقم بیاد خیرآباد دنبال من و مامانم که من و مامانم که بعداز ناهار که خوابیدیم شب ساعتای 6 داداش امیرم گفت نمیتونه  بیاد دنبال من و مامانم و مامانم کلی عصبانی شده بود و گفت که امشب بریم تربت و خاله نجمم زنگ زدند به پسرخالشون حسین آقا که تو تاکسی تلفنی گناباد کار میکنند و اومدن دنبال من و مامانم و من و مامانم رو رسوندن تربت خونه ی دایی هادیم

 سحر جونی(خواهر ستاره و امیرحسین) ظهر روز 20 شهریور خونه ی خاله نجمم😘❤️

 

 

شب روز 20 شهریور خونه ی دایی هادیم و دلساخانم خوشگل که اواخر مرداد ماه به دنیا اومدش (نوه ی دایی هادیم)(دخترفاطمه ی دایی هادیم)😘❤️

 

 

و فردا صبح یعنی 21 شهریور هم من صبح رفتم حموم و و بعداز اینکه صبحانه خوردیم  داداش امیرم ساعتای 9 و 15 دقیقه اومد جای خونه ی دایی هادیم دنبال من و مامانم و رفتیم خونه ی مادر خانم داداش امیرم و بعداز اینکه خاور اومد و جهیزیه ی داداش امیرم رو بار زد من و داداش امیرم و زنداداش فروزانم حرکت کردیم به سمت امیریه ی مشهد (خونه ی داداش امیرم)  و بعداز با داداش امیرم اومدیم طرقبه

 

 

 

نظرات (2)

زهرا بانوزهرا بانو
28 شهریور 98 17:42
عزاداری هاتون قبول باشه معصومه جان
دانشگاه قبول شدنتونم تبریک میگم
میشه وبلاگ منم دنبال کنین؟
معصومه باروئی
پاسخ
ممنون عزیزدلم 
حتما چرا که نه 😘
❤️Maman juni❤️Maman juni
4 مهر 98 6:33
😊
معصومه باروئی
پاسخ
😘😘😘😘😘😘