معصومه باروئیمعصومه باروئی، تا این لحظه: 18 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره
وبلاگ عزیزموبلاگ عزیزم، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 86 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 55 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره
زنداداش سمانهزنداداش سمانه، تا این لحظه: 32 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
داداش محمدداداش محمد، تا این لحظه: 32 سال و 9 ماه سن داره
داداش صادقداداش صادق، تا این لحظه: 31 سال و 15 روز سن داره
داداش امیرداداش امیر، تا این لحظه: 28 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره
زنداداش فروزانزنداداش فروزان، تا این لحظه: 28 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره
دبیر جانمدبیر جانم، تا این لحظه: 38 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره
حسینحسین، تا این لحظه: 6 ماه و 20 روز سن داره

دنیای خاطراتم

یک شب خوب ....

1395/5/17 21:05
نویسنده : معصومه باروئی
90 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

به نام خدا ....
سلام به دوستان گلم. درضمن یک مسابقه ی نقاشی ای توی وبلاگ نی نی های من برگزار داره میشه که آجی فاطمه هم این مسابقه رو فکرمی کنم برگزار کرده است و می خوام به

معصومه جون رای بدید شماره ی 10 هستش فکرکنم بهش رای بدید ها یادتون نره ها درضمن بنده هم بعداز این پست به آجی معصومه رای میدم. آجی معصومه انشاالله رای

بیاری فقط یادت نره که مارو شام مهمون کنی نه جدا از شوخی انشاالله رای بیاری و اول هم بشی توی این مسابقه. مسابقه ی نقاشی هم هستش فکر کنم . درضمن بنده

اومدم با یک پست جدید و با دوتا عکس از دیشب که دیروز ظهر من و داداش امیرم رفته بودیم دکترغدد برای بنده و دارو برای بنده نوشتند و گفتند یک آزمایش هم برای دوماه

دیگر باید انجام بدهم آخه کم کاری تیروئید دارم و ویتامین dیا ویتامینaبنده کم است و5تا آمپ.ل هم باید بزنم که مال ویتامینم هستش فکر کنم وهنوز یک دونش رو هم

نزدم. به من می گن ترسوواقعا آخه ازاول مرداد گرفتم این آمپول هارو وهنوز یکدونش رو هم نزدم و بعداز اینکه رفتم دکتر آخه مطب دکتر بودش و توی خیابان پرستار هم بود و

برگشتنا هم سرکوچه ی خیابان پرستار ایستا دیم من و داداش امیرم تا داداشم محمدم برسد با ماشین داداش صادقم آخه ماشین داداش صادقم دست داداش محمدم بودش و

بعدش که داداش محمدم رسیدزنداداش سمانه ام هم بودش و بعدش رفتیم دنبال داداش صادقم و بعدش هم رفتیم خونه ی داداش محمدم و زنداداش سمانه ام و میوه و

چایی و شربت خوردیم و زنداداش سمانه ام نیز پیشنهاد دادند چون معصومه هست(بنده) برویم بیرون وبستنی بخوریم و خوردیم و برای امشب هم یک پیشنهاد هم دادن که

برویم سینما و بنده همش می گفتم زاپاس روببینیم و لی داداش صادقم مخالفت کردش و حالا معلوم نیست چه فیلمی رو می خوایم ببینیم. درکل خیلی روز خوبی بود. مرسی از

زنداداش سمانه ام و داداش محمدم و داداش صادقم و داداش امیرم . بنده وداداش امیرم و داداش محمدم شیرموز بستنی سفارش دادیم و داداش صادقم یک توت بستنی یک

همچین چیزی سفارش داد و زنداداش سمانه ام نیز آب طالبی بستنی سفارش دادن

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

پسندها (3)

نظرات (0)